معنی شجار
7 بازدید
[ شِ ] (ع اِ) پشتیبان تخت که بدان تخت را استوار کنند. || میخ پایهٔ تخت. || مترس در. (منتهی الارب). چوبی که پشت در گذارند. (از اقرب الموارد). || چوب چاه. || داغی است مر شتر را. || چوبی که در دهان بزغاله کنند تا شیر نمکد. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). ج، شُجُر. (اقرب الموارد). || سه پایه که جامه بر آن افکنند. (مهذب الاسماء).[ شَ / شِ ] (ع اِ) چوب هوده. (منتهی الارب). چوب هودج. (از اقرب الموارد). چوب هوده و کجاوه. (ناظم الاطباء). || مرکبی است بی پوشش کوچک از هوده و کجاوه. ج، شُجُر. (منتهی الارب). مرکبی است کوچکتر از هودج، بی پوشش. و گفته اند که شجار محفة است مادام که سایه بان و قبه داشته باشد و اگر سایه بان و پوشش داشت، هودج باشد. (از اقرب الموارد).[ شَ جْ جا ] (ع ص) عشاب. حشایشی. گیاهشناس. دانشمند که به کار تحقیق دربارهٔ درختان اشتغال داشته باشد. ج، شجارون. (از ذیل اقرب الموارد). نباتی: وهوالذی یسمیه شجارونا بالاندلس بالقرنفلیة. (ابن البیطار در شرح کلمهٔ زهره). || گیاه فروش. (یادداشت مؤلف): وقد یبیع شجار و الاندلس اصل... علی انه البهمن الابیض. (ابن البیطار). لکلرک در موضعی میگوید این کلمه مصحف سحار است و سحار به معنی نباتی است. (یادداشت مؤلف).[ شِ ] (ع اِ) جِ شَجر. (اقرب الموارد). رجوع به شَجْر شود. || جِ شَجَر. (اقرب الموارد). رجوع به شجر شود.[ شَ جْ جا ] (اِخ) ابوالحکم شجار. عبدالحکم بن عبداللََّه بن شجار. محدث بود. (از منتهی الارب).[ شَ جْ جا ] (اِخ) علاثةبن شجار. صحابی است. (منتهی الارب).[ شِ ] (اِخ) نام شاعری است از کنده. (منتهی الارب).[ شِ ] (اِخ) نام موضعی است در شعر الاعشی. (از معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «شجار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر