معنی شتالنگ

معنی شتالنگ

7 بازدید
[ شِ لَ ] (اِ) اشتالنگ. قاب. غاب. کعب. پجول. بژول. پژول. استخوان بجول پا را گویند و آن استخوانی باشد که در میان بندگاه پا و ساق واقع است و به عربی کعب خوانند. (برهان). استخوانی را گویند که در میان پا و ساق واقع است و آن را بجول نیز خوانند و به عربی کعب خوانند. (فرهنگ جهانگیری). کعب پای، بژول نیز گویند. (اوبهی). چنگالهٔ کوب. پژول. (زمخشری). کعب پای. کعب بود. پژول. (حاشیهٔ لغت فرس اسدی چ نخجوانی). تکهٔ استخوانی است زیر زانو که مفصل ساق و ران است و الفاظ دیگرش بجول و قاب و در عربی کعب است و با شتالنگ گوسفند قماربازی هم میکنند. شتالنگ مخفف اشتالنگ است و معنی لفظ استخوان پاست چه «اشتا» مبدل أسته و هسته است و لنگ به معنی پا در تکلم ما هم هست. مخفی نماند که تمام فرهنگ نویس های فارسی معنی شتالنگ را استخوان مفصل قدم و ساق نوشته اند که اشتباه است و جهت اشتباه ترجمه کردن مهذب الاسماء و منتخب اللغة و غیر آنهاست، لفظ کعب را به بژول و شتالنگ، کعب در عربی چند معنی دارد از جملهٔ آنها شتالنگ، است که در لغات مذکوره آمده و معنی دیگرش استخوان مفصل قدم و ساق است که اشتباهاً لغت نویسان فارسی برای معنی شتالنگ آن را آورده اند. برای معنی کعب قاموس و مجمع البحرین و کتب دیگر لغات عرب را ببینید. (فرهنگ نظام): گرفتم رگ او داج و فشردمش به دو چنگ بیامد عزرائیل و نشست از بر من تنگ چنان منکر لفجی که برون آید از رنگ بیاوردش جانم بر زانو ز شتالنگ. حکاک مرغزی. آن حضرت [محمد (ص)] را بزدند [مردم طایف ] و سنگ انداختند و بر شتالنگش زدند و خون از پای مبارکش روان شد. (ترجمهٔ طبری). شمشیری بزد و پایش از شتالنگ بیفتاد. (ترجمهٔ طبری). موسی و هرون چون آنجا رسیدند عوج بیرون آمده بود و عوج چون ایشان را بدید دست فراز کرد تا ایشان را برگیرد. موسی عصا بزد و گویند که ده ارش از زمین برجست و ده ارش عصا بود وآن عصا بر شتالنگ او زد و عوج از آن زخم از پای بیفتاد به قدرت خدای. (از ترجمهٔ طبری). موسی دیگر بار گفت یا ارض خذیه، پای قارون تا شتالنگ به زمین فروشد. (ترجمهٔ طبری). به بازار خوالیگری ساختن شتالنگ با کعبتین باختن.اسدی. اگر زین بیش بنشینم به گرگان اندرون روزی چو بازآیم به خایسک گران بشکن شتالنگم. لامعی گرگانی. دریای محیط آنکه ورا نیست کران هست بر همت میمون ترا زیر شتالنگ. لامعی گرگانی. آب و قدر شعرا نزد تو ز آن است بزرگ که نخوردستی در خردی نان به شتالنگ. سوزنی. سیر بوسه دهد شتالنگم گرسنه بشکند زنخدانم.انوری. با قامت همت بلندت دریای محیط تا شتالنگ.شرف شفروه. أَصمَع؛ شتالنگ خرد و لطیف. (منتهی الارب). امرأة درماء؛ زنی که شتالنگ و آرنج وی به سبب پیه و گوشت ظاهر نشود. (منتهی الارب). غامِض؛ بزرگ و فربه از شتالنگ و ساق. (منتهی الارب). قَبعَلَة؛ دوری میان دو شتالنگ. (منتهی الارب). رجوع به اشتالنگ شود. - شتالنگ باختن؛ قاب بازی کردن : با بخت تو بدخواه شتالنگ غرض باخت لیکن بنقیض مرضش اسب خر آمد. سیف اسفرنگی. - شتالنگ بازی؛ قاب بازی. (فرهنگ نظام). بچول بازی را نیز شتالنگ بازی خوانند. (از فرهنگ جهانگیری) (انجمن آرا) (آنندراج). || تار ابریشمی (در ساز و غیره). (فرهنگ فارسی معین). || پایهٔ گردون چوبین را هم بطریق استعاره شتالنگ نامند. (فرهنگ جهانگیری) (از فرهنگ نظام). گویا عراده و چرخ مراد است. (یادداشت مؤلف): سه گردونه زرین شتالنگ بود ز هر داروئی هفتصد تنگ بود.اسدی. به گمان من شتالنگ در این شعر معنی دیگر دارد به تناسب مصراع دوم خاصه که کلمهٔ «گردونه» هم «گردون» است در فرهنگ جهانگیری و نیز انجمن آرا. (یادداشت مؤلف).

کلمات هم‌قافیه با «شتالنگ»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «نگ» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید