معنی شبک
5 بازدید
[ شِ ] (اِ) دوک و بادریسهٔ دوک را گویند و آن چیزی است از چرم یا چوب تنک که بر گلوی دوک مضبوط سازند. (برهان) (از ناظم الاطباء).[ شَ ] (ع مص) منصرف شدن از کاری. (ذیل اقرب الموارد). || در هم شدن و داخل شدن چیزی در چیزی دیگر. (از اقرب الموارد). درآمیختن و به یکدیگر درآوردن. (منتهی الارب): شبکت اصابعی بعضها فی بعض؛ انگشتانم را در یکدیگر داخل کردم. (از اقرب الموارد). || در هم شدن و مخلوط شدن امور در یکدیگر و اشتباه و خلط گردیدن آنها. (از اقرب الموارد). || درآمیختن ظلمت و تاریکی. (از ذیل اقرب الموارد). || نیک ظاهر شدن ستارگان. (از ذیل اقرب الموارد). || درهم شدن ستارگان در یکدیگر از بسیاری آنچه نمایان شده است. (از ذیل اقرب الموارد).[ شَ بَ ] (ع اِ) دندانه های شانه. (از اقرب الموارد) (از متن اللغة) (از منتهی الارب) (از محیط المحیط). || جِ شبکة. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به شبکة شود.[ شِ ] (اِخ) (بنو...) نام بطنی است. (منتهی الارب).[ شَ بَ ] (اِخ) (ذو...) آبی است به حجاز به بلاد بنی نصربن معاویه. (منتهی الارب). رجوع به ذوشبک شود.
کلمات همقافیه با «شبک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بک» برای سرودن شعر