معنی شبع
5 بازدید
[ شَ ] (ع اِمص) سیری. ضد گرسنگی. (منتهی الارب): شبع الرجل من الطعام شُبعاً و شِبَعاً تملأ منه و هو ضد جاع؛ سیر شد از غذا و آن ضد گرسنه شد است. (از اقرب الموارد). || (ص) زمین سرسبز: هذا واد قد شبعت غنمه. (از اقرب الموارد)؛ یعنی بیابانی است که گوسفندانش سیر شدند. کنایه از بیابان سبز است.[ شَ ] (ع مص) به ستوه آمدن از چیزی. یقال: شبعت من هذا الامر و رویت؛ یعنی از آن بیزار شدم و به ستوه آمدم. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ شِ بَ ] (ع اِ) مقدار سیری از طعام. (از منتهی الارب). || نام است هر آنچه سیر کند ترا. (از اقرب الموارد).[ شِ ] (ع اِ) نام آنچه سیر کند. (از اقرب الموارد). || کلفتی و ستبری در دو ساق پا. (از ذیل اقرب الموارد).[ شُ بُ ] (ع ص) جِ شَبَع. یقال: ثوب شبع الغزل و ثیاب شبع و حبل شبع و حبال شبع. (از ذیل اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «شبع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بع» برای سرودن شعر