معنی شبدیز
8 بازدید
[ شَ ] (ص مرکب) مرکب از شب و دیز به معنی سیاه. شب رنگ. سیاه فام. مانند شب در سیاهی. و مؤلف سراج گوید: دیز مبدل دیس است به معنی مانند. (از فرهنگ نظام). || (اِخ) نام اسپ خسروپرویز بوده. گویند چون رنگ آن سیاه بوده شبدیز نامیده شد چه دیز به معنی رنگ باشد و گویند از همهٔ اسبان چهار وجب بلندتر بود و آن را از روم آورده بودند و بعضی گویند شبدیز و گلگون هر دو از یک مادیان بهم رسیده اند و چون او را نعل بستندی به ده میخ بر دست و پایش محکم کردندی و هر طعامی که خسرو خوردی او را نیز خورانیدندی و چون شبدیز بمرد خسرو او را کفن و دفن کرد و صورت او را فرمود بر سنگ نقش کردند و هرگاه که بدان نگریستی بگریستی و صورت شبدیز که خسرو بر آن سوار میشد، در کرمان است. (از برهان). نام اسب خسروپرویز پادشاه ساسانی ایران بود. در تاریخ طبری در باب اسب مذکور چنین آمده است: خسرو را اسبی بود شبدیزنام و از همه اسبهای جهان به چهار بدست بلندتر بود و از روم بدست او افتاده بود، چون نعل بر دست و پای او بستندی بر هر یکی هشت میخ محکم کردندی و هر طعام که خسروپرویز خوردی شبدیز خوردی چون آن اسب بمرد، فرمود تا صورت او را بر سنگ نقش کردند -انتهی. چون اسب مذکور سیاه رنگ بوده شبدیز نامیده شد و دیز به معنی سیاه است و معنی لفظ دیز (سیاه) مانند شب است. (از فرهنگ نظام). اسب سیاه خسروپرویز است. «دیز» و «دیس» هر دو حرف تشبیه و تندیس و شبدیز به معنی «تن مانند» و «شب مانند» میباشند. (گنجینهٔ گنجوی ص ۲۹۷). مؤلف معجم البلدان شرح مبسوطی دربارهٔ شبدیز آورده و سپس قصیده ای از خالدالفیاض آورده است و از جمله گوید: والملک کسری شهنشاه تقنصه سهم بریش جناح الموت مقطوب اذکان لذته شبدیز یرکبه و غنج شیرین والدیباج والطیب. ابوعمران کسروی گوید: وهم نقروا شبدیز فی الصخرعبرةً و راکبه برویز کالبدر طالعُ. بر آخر بسته دارد ره نوردی کزو در تک نبیند باد گردی سبق برده زو هم فیلسوفان چو مرغابی نترسد ز آب طوفان به یک صفرا که بر خورشید راند فلک را هفت میدان باز ماند به گاه کوه کندن آهنین سم گه دریا بریدن خیزران دم زمانه گردش و اندیشه رفتار چو شب کارآگه و چون صبح بیدار نهاده نام آن شبرنگ شبدیز بر او عاشق تر از مرغ شب آویز.نظامی. - راه شبدیز؛ یکی از سی لحن باربد، مطرب و شاعر خسروپرویز. (فرهنگ نظام) (آنندراج): چون آن شبگون گرفتی راه شبدیز شدندی جملهٔ آفاق شب خیز.نظامی. - شبدیزنعل؛ اسبی که چون شبدیز نعل داشته باشد: آفرین زآن مرکب شبدیزنعل رخش روی اعوجی مادرش و آن مادرش را یحموم شوی. منوچهری. - شبدیز نقره خنگ؛ کنایه از آسمان است. (برهان قاطع) (آنندراج). - || زمانه و روزگار. (برهان) (آنندراج). - || کنایه است از شب و روز و لیل و نهار. (برهان) (آنندراج). - || عالم و دنیا. (برهان).[ شَ ] (اِخ) نام جایی بوده است. (فرهنگ نظام): از در شبدیز تا به حد بخارا از بس خون عدو بخار گرفته. مجیرالدین بیلقانی.
کلمات همقافیه با «شبدیز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یز» برای سرودن شعر