معنی شبانی
9 بازدید
[ شُ / شَ ] (حامص) کار شبان. عمل شبان. چوپانی. حفاظت گوسفندان. شغل چوپان : بدو گفت بهرام کاندر جهان شبانی ساسان نگردد نهان.فردوسی. شنیدم که موسی عمران ز اول به پیغمبری اوفتاد از شبانی.منوچهری. اگر هرگز ز گرگ آید شبانی ز تو آید وفا و مهربانی.(ویس و رامین). موسی ازبهر صفورا کند آتش خواهی و آن شبانیش هم ازبهر صفورا بینند. خاقانی. یک چند چون سلیمان ماهی گرفت و اکنون چون موسی از شبانی گشتش بره مسخر. خاقانی. شبانی پیشه کن بگذار گرگی مکن با سربزرگان سربزرگی.نظامی. کنون شبانی عدلش بدان مثابه رسید که شیر بره ز پستان شیر غاب دهد. ابن یمین. - شبانی دادن؛ نگهبانی گوسفند و رمه را به کسی سپردن. کسی را چوپان کردن : پیمبر شبانی بدو داد از امت به امر خدا این رمهٔ بیکران را.ناصرخسرو. هیچکسی گرگ را نداده شبانی.ادیب صابر. - شبانی کردن؛ چوپانی کردن. گله چراندن. گوسفندچرانی : موسی (ع) که بدان وقت که شبانی میکرد یک شب گوسفندان را سوی حظیره میراند. (تاریخ بیهقی ص ۲۰۱ چ ادیب). ای مسکین حجت خراسان بر خوک رمه مکن شبانی.ناصرخسرو. چونان که چو بز بهتر و فربه تر گردد ازبهر طمع بیش کند مرد شبانیش. ناصرخسرو. || (ص نسبی) منسوب به شبان. چوپانی.[ شَ نیْ ی ] (ع ص) سرخ روی و سرخ سبلت. (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). مرد سرخ روی و میگون. (منتهی الارب). مرد سرخ روی سرخ بروت. (ناظم الاطباء). اُشبانی. (اقرب الموارد).[ شَ ] (اِ) یک قسم پولی که وزن آن هفت درم است. (ناظم الاطباء). نام گونه ای درمی بوده است در سلابور هند. (حدود العالم). و ظاهراً مصحف شیانی است. رجوع به شیانی شود.
کلمات همقافیه با «شبانی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نی» برای سرودن شعر