معنی شبانه
5 بازدید
[ شَ نَ / نِ ] (ص نسبی) منسوب به شب. متعلق به شب: بادهٔ شبانه. خواب شبانه. (فرهنگ نظام). مربوط به شب. هر چیز که نسبت به شب داشته باشد اعم از آنکه در شب کاری کرده باشد یا واقعه ای بر او گذشته باشد. (از فرهنگ رشیدی) (از انجمن آرا): دام جهان است بر تو و خبرت نیست گاهی مستی و گه خمار شبانه.ناصرخسرو. به دانش گرای و در این روز پیری برون افکن از سر خمار شبانه.ناصرخسرو. زندانی روز را شب آمد بیمار شبانه را تب آمد.نظامی. برمیزند ز مشرق شمع فلک زبانه ای ساقی صبوحی درده می شبانه.سعدی. معاشران ز حریف شبانه یاد آرید حقوق بندگی مخلصانه یاد آرید.حافظ. می شبانه خور و خواب صبحگاهی کن مباش در پی آزار و هرچه خواهی کن. حافظ. سحرگاهان که مخمور شبانه گرفتم باده با چنگ و چغانه.حافظ. شوق لبت برد، از یاد حافظ درس شبانه، ورد سحرگاه.حافظ. || هرچه شب بر آن گذشته باشد که عوام شبینه گویند. (فرهنگ رشیدی) (فرهنگ نظام). شبینه. هر چیز شب مانده که شب بر آن گذشته باشد از آب و نان و جز آن. (ناظم الاطباء) (از استینگاس). هر چیز شب مانده که شب بر آن گذشته باشد از آب و نان و امثال آن. (از برهان). چیزی که شب بر آن گذشته باشد. (فرهنگ جهانگیری) (از رشیدی). هر چه شب بر آن گذشته باشد چه شراب و چه طعام که عوام آن را شبینه گویند. (انجمن آرا) (آنندراج). || مخمور. (فرهنگ نظام). خمارآلوده و مخمور و مست. (ناظم الاطباء) (از استینگاس). مخمور. (فرهنگ جهانگیری). مخمور و خمارآلوده. (برهان قاطع). کسی که در شب بسیار شراب خورد و روز در حال او آثار آن پیدا شود. (از انجمن آرا) (آنندراج). کسی که در شب شراب خورده باشد. (فرهنگ رشیدی): تو شبانه می نمایی به بر که بودی امشب که هنوز چشم مستت اثر خمار دارد. امیرخسرو. || (ق مرکب) هنگام شب. (فرهنگ نظام) (ناظم الاطباء) (استینگاس). شب هنگام. مثال: فلان را حکومت میخواست بگیرد شبانه فرار کرد. (فرهنگ نظام): گرچه حلوای ما شبانه رسید زعفرانش به روز باید دید.نظامی. طلسمی درفشنده در وی پدید شبانه در آن ژرف وادی رسید.نظامی. || (اِ مرکب) شرابی که در شب میخورند. (ناظم الاطباء) (استینگاس). شرابی بود که در شب نوشند. (فرهنگ جهانگیری): مست شبانه بودم و افتاده بی خبر دی در وثاق خویش که دلبر بکوفت در. انوری. || پوشاک شب. || شام و طعام شب. (ناظم الاطباء) (استینگاس). || مزد شب. اجرت که در شب گیرند. || به شب افتادن. (از استینگاس). اما جای دیگر دیده نشد.[ شَ نَ / نِ ] (اِ) هر حافظ و نگهبان را گویند. (فرهنگ نظام). نگاهدارنده و محافظت کننده و نگهبان. (ناظم الاطباء). حافظ و نگهبان را گویند عموماً. (برهان قاطع) (فرهنگ جهانگیری). || شبان گلهٔ گوسفند. (فرهنگ نظام). راعی که نگاهدارنده و محافظت کنندهٔ گوسفندان است. (برهان قاطع). شبان و حافظ و نگهبان. (انجمن آرا) (آنندراج). حافظ و نگهبان گلهٔ گوسپند. (فرهنگ جهانگیری): گفت با خود کزین شبانهٔ پیر شاهی آموختم زهی تدبیر.نظامی. من بدو داده حرز خانهٔ خویش خوانده او را نه سگ، شبانهٔ خویش.نظامی. چون گرگ بره ز میش بربود فریاد شبانه کی کند سود.نظامی.[ شَ بْ با نَ / نِ ] (ع اِ) طایری است خوش آواز. (غیاث اللغات). || آتش افروزنده. (غیاث اللغات).[ شُ / شَ نَ / نِ ] (اِ) چوپان و شبان. (از برهان). رجوع به شبان و چوپان شود.
کلمات همقافیه با «شبانه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نه» برای سرودن شعر