معنی شباب
28 بازدید
[ شَ ] (ع اِ) جمع شاب به معنی مرد جوان است و آن از سن بلوغ تا سی سالگی باشد. (از اقرب الموارد): الحسن و الحسین سیدا شباب اهل الجنة. (از منتهی الارب). رجوع به شاب شود.[ شَ ] (ع مص، اِمص) جوانی. (از اقرب الموارد). جوانی و آن از سی تا چهل است: شب الغلام شباباً؛ جوان گردید کودک. (از منتهی الارب). جوانی باشد که در مقابل پیری است. (برهان قاطع): همیشه تا نشود خوشتر از بهار خزان همیشه تا نبود خوشتر از شباب هرم.فرخی. همه بگذشت پاک بر تو چو باد مال و ملک و تن درست و شباب. ناصرخسرو. عبدالحمید احمد عبدالصمد که ملک نه از شیوخ دید چو او و نه از شباب. مسعودسعد. ... و بسبب مآثر ملکانه که در عنفوان شباب و مطلع عمر از جهت کسب ممالک موروث بجای آوری. (کلیله و دمنه). دان که دواسبه رسید موکب فصل ربیع دهر خرف بازیافت قوت فصل شباب. خاقانی. به قوت شباب و مساعدت اصحاب و اتراب بر ملک مستولی شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۳۷). از عصر طفولیت به زمان شباب رسید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۹۷). و به سبب مناسبت شباب در زمرهٔ أتراب و اصحاب او منتظم گشت و عمر با او وفا نکرد در جوانی فروشد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۳۰). بی گل رویش در ایام شباب چون بنفشه سوگواری مانده ام.عطار. خوابها می دید جانم در شباب که سلامم کرد قرص آفتاب.مولوی. چادر و سربند پوشید و نقاب مرد شهوانی و در غره شباب.مولوی. میوهٔ عنفوان شبابش نورسیده و سبزهٔ گلستان عذارش تازه دمیده. (گلستان سعدی). چندانکه مرا شیخ... ابوالفرج بن جوزی ترک سماع فرمودی و به خلوت و عزلت اشارت کردی عنفوان شبابم غالب آمدی. (گلستان سعدی). به طهارت گذران منزل پیری و مکن خلعت شیب به تشریف شباب آلوده.حافظ. شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد.حافظ. || آغاز و ابتدای هر چیزی: جئتک فی شباب النهار؛ در آغاز روز نزد تو آمدم. و لقیته فی شباب الشهر؛ او را در اول ماه یافتم. (از اقرب الموارد). || (اِ) آنچه بدان آتش افروزند. (از اقرب الموارد).[ شَ ] (اِ) نام پرده ای است از موسیقی. (برهان) (آنندراج) (فرهنگ جهانگیری). معرب آن شبابة است. (حاشیهٔ برهان دکتر معین). رجوع به شبابة شود.[ شِ ] (اِ) نام درختی است که آن را ماهودانه گویند و برگ آن به ماهی کوچک می ماند و میوهٔ آن سه سه میشود، مانند: بنادق کبار و آن را به عربی حب الملوک خوانند و این غیر حب السلاطین است و مسهل عرق النساء و مفاصل و نقرس باشد. (برهان قاطع) (از آنندراج).[ شِ ] (ع مص) شادمانی و نشاط اسب که برداشتن هر دو دست باشد. (منتهی الارب). برسکیزیدن اسب. (المصادر زوزنی). || به معنی تشبیب آمده است: قصیدة حسنةالشباب؛ قصیده ای که تشبیب آن نیکو باشد. و کان جریر ارق الناس شباباً؛ جریر رقیق ترین مردم در تشبیب بود. (از اقرب الموارد). || بالیدن کودک. (دهار).[ شِ ] (ع اِ) آنچه بدان آتش افروزند. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب).[ شَ ] (اِخ) نام موضعی است در یمن. (از معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «شباب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اب» برای سرودن شعر