معنی شایستگی
7 بازدید
[ یِ تَ / تِ ] (حامص) حالت و کیفیت شایسته. سزاواری. لیاقت. استحقاق. (از ناظم الاطباء). گویند: فلان کس شایستگی این کار را دارد، یا ندارد؛ یعنی متناسب با آن هست یا نیست : نبد جز بزرگی و آهستگی خردمندی و شرم و شایستگی.فردوسی. ببالا و دیدار و آهستگی بفرهنگ و رای و بشایستگی.فردوسی. بنزدیک او شرم و آهستگیست خردمندی و رای و شایستگی است. فردوسی. بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی. فرخی. و پیش ما عزیز باشد که کدام کس بود این کار را سزاوارتر از وی بحکم پسر پدری و نجابت و شایستگی. (تاریخ بیهقی ص ۳۳۵ چ ادیب). از شایستگی و بکارآمدگی این مرد. (تاریخ بیهقی). چوب کج شایستگی ستونی ندارد. (خواجه نظام الملک). سلطان هر روز او را بخویشتن نزدیکتر کرد و شایستگی ها از وی پدید آمد. (نوروزنامه). و مردمان ... را دو دسته داشتندی از عقل و شایستگی. (مجمل التواریخ). || ملایمت. (ناظم الاطباء). - شایستگی کردن؛ کفایت نمودن. لیاقت داشتن. (فرهنگ فارسی معین). بجز بصلح و بشایستگی و خلعت و ساز بسر همی نتوانست برد با ایشان.فرخی. || حِلّیّت، روایی. جواز. (یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «شایستگی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «گی» برای سرودن شعر