معنی شاه غازی
7 بازدید
[ هِ ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) شاه غزاکننده. سلطان بجنگ کفار رونده. امیر جنگاور. سلطان غازی. هر پادشاه جنگجو را غازی گویند و گاهی بعضی از پادشاهان بعد از عنوان «شاه» این کلمه را روی سکه ها افزوده اند. (النقود العربیة ص ۱۳۴).[ هِ ] (اِخ) لقب گروهی از امرای رستمدار مازندران. رجوع به تاریخ طبرستان ابن اسفندیار ص ۱۰۷ و حبیب السیر چ کتابخانهٔ خیام ج ۲ ص ۳۳۱ و غازی و غازی شاه شود.[ هِ ] (اِخ) نام یکی از پسران یزدگرد. ابن اسفندیار در تاریخ طبرستان نویسد: چنین آورده اند که چون یزدگرد از سپاه اسلام منهزم شد بخراسان آمد. او را سه پسر بود کیخسرو و هرمزد و شاه غازی [ کذا ] هر سه را بجانب طبرستان فرستاد و آن مواضع را در میان ایشان تقسیم کرد. (تاریخ طبرستان ابن اسفندیار ص ۱۵۵).[ هِ ] (اِخ) مؤلف حبیب السیر نویسد: چون استندار حسام الدوله اردشیر وفات یافت استندار شهرآکیم که برادر او بود مدت سی سال جای او را گرفت و پس از درگذشت وی پسرش فخرالدوله نام آوربن شهرآکیم که شاه غازی لقب داشت در رستمدار به تخت نشست و او پادشاهی بود عادل و رعیت پرور و مدت سی سال حکومت کرد و در سال ۷۶۱ هـ . ق. درگذشت. رجوع به حبیب السیر چ کتابخانهٔ خیام ص ۳۳۱ ج ۳ و زامباور ج ۲ ص ۲۹۱ شود.[ هِ ] (اِخ) لقب دومین فرزند فخرالدوله حسن که آخرین فرد سلسلهٔ باوند بوده است و در سال ۷۴۵ هـ . ق. بدست کیابیان جلابی منقرض گردیده است. (حبیب السیر چ کتابخانهٔ خیام ج ۳ ص ۳۳۷، ۳۳۶).[ هِ ] (اِخ) امیر غازی. لقب امیرمبارزالدین محمد آل مظفر است. رجوع به مبارزالدین محمد شود.[ هِ ] (اِخ) لقب رستم بن علاءالدوله علی بن رستم از امرای مازندران است. (حبیب السیر چ کتابخانهٔ خیام ج ۲ ص ۴۲۰). و نیز رجوع به غازی شاه و رستم شود.
کلمات همقافیه با «شاه غازی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زی» برای سرودن شعر