معنی شاهی

معنی شاهی

6 بازدید
(حامص) پادشاهی و سروری. (برهان قاطع). شاه بودن. (فرهنگ نظام). مقام شاه. (یادداشت مؤلف). سلطنت. پادشاهی. خسروی. ملک : روز ارمزد است شاها شاد زی بر کَتِ شاهی نشین و باده خور.ابوشکور. بزرگی و شاهی و فرخندگی توانائی و فر و زیبندگی.دقیقی. بشاهی بر او آفرین خواندند همه زر و گوهر برافشاندند.فردوسی. چو گردنده گردون بسر بر بگشت شد از شاهیش سال بر سی و هشت. فردوسی. هر آنکس که او تاج شاهی بسود بر آن تخت چیزی همی برفزود.فردوسی. بشاهی بپایست هر لشکری.منوچهری. کنون چون بشاهی رسیدی ز بخت بزرگیت خواهد بد و تاج و تخت.اسدی. بنده ای و دعوی شاهی کنی شاه نه ای چونکه تباهی کنی.نظامی. باز گفتم بدو حکایت خویش قصهٔ شاهی و ولایت خویش.نظامی. یکی را از تخت شاهی فرود آورد. (گلستان). در آن مقام که شاهی به هر گدا بخشند چه دولتیست که ما را همان بما بخشند. صائب. || (ص نسبی، اِ) شیعه. کسی که پیروی حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام را می کند. (ناظم الاطباء).
(اِ) نام حلوایی است که از تخم مرغ و نشاسته پزند. (شرفنامهٔ منیری). نام حلوایی است بسیار لطیف و لذیذ که از نشاسته و تخم مرغ سازند. (برهان قاطع) (از فرهنگ نظام) (جهانگیری). || مسکوک نقره مساوی با سه شاهی. (یادداشت مؤلف). || نام زری و درمی است. (از برهان قاطع). زر مسکوک ایران و آن پنجاه دینار است. (بهار عجم). واحد پول که در عهد قاجاریه و اوایل پهلوی معادل دو پول یا ۵۰ دینار (آن زمان) بود و صد دینار معادل دو شاهی و یک قران معادل بیست شاهی بود. (فرهنگ فارسی معین). بعدها در اواسط دورهٔ پهلوی پنجاه دینار را به پنج دینار تغییر نام دادند و نصف قران یا ریال را ده شاهی نام گذاردند. سکهٔ مسی یا نیکلی که ارزش آن بیست یک قران بوده است. (از فرهنگ نظام). یک قسمت از بیست قسمت قران یا ریال در تداول امروز. بیست یک قران پنجاه دینار. بیست یک مثقال نقرهٔ مسکوک و نمایندهٔ آن را از مس یا نیکل کنند و مسکوک بزرگترین را که دو برابر است صددیناری گویند. و ظاهراً شاهی در قدیم مسکوکی بزرگتر و قیمتی تر بوده است از سیم یا زر. (یادداشت مؤلف). - شاهی اشرفی؛ سکه های شاهی و اشرفی مخلوط با هم که بزرگان به زیردستان عیدی دهند. (فرهنگ نظام). - شاهی سفید؛ مسکوکی کوچک معادل یک چهارم قران رایج در دوران قاجاریه و بیشتر بعنوان هدیه بزیردستان و نثار بر سر عروس به انبوه بکار میرفته است. رجوع به شاهی سفید شود. - شاهی عباسی؛ مسکوک منسوب بشاه عباس. (فرهنگ فارسی معین). رجوع بمعنی شاهی در فوق شود. - شاهی عراقی؛ قسمی مسکوک قدیم. (فرهنگ فارسی معین). || نوعی پارچه که در بخارا بافند. (شرح حال رودکی ص ۶۵).
(اِ) نام گلی است که کوچک و زرد رنگ و سفید هر دو میشود. (فرهنگ نظام). قسمی گل زینتی. (یادداشت مؤلف).
(اِ) تره تیزک که یک قسم سبزی خوردن است. (فرهنگ نظام) (منتهی الارب). شب خیزک. تره تیزک. رشاد. (فهرست مخزن الادویه). رجوع به تره تیزک شود.
(ع ص) تیزنظر. رجل شاهی البصر؛ مرد تیزنظر. (آنندراج) (از ناظم الاطباء). - شاهی البصر و شاه البصر و شایه البصر؛ تیزبین. (از نشوء اللغة ص ۱۶). رجوع به شاه البصر شود.
[ ی ی ] (ع ص نسبی) دارنده و صاحب شاء یعنی گوسپندان. (از اقرب الموارد).
(اِخ) نام آق ملک بن جمال الدین فیروز کوهی معروف به امیرشاهی سبزواری متوفی به سال ۸۵۷ هـ . ق. وی از نبیرگان سربداریان و خواهرزادهٔ علی مؤید است. در سبزوار بدنیا آمد و در سن ۷۰ سالگی در شهر استرآباد درگذشت و سپس جسد وی را به سبزوار منتقل نموده و در خانقاه خانوادگی بخاک سپردند شاهی مدتی در مصاحبت بایسنقر بود ولی پس از مدتی او را ترک گفته در مزرعه ای گوشه گزید. شاهی شاعری زبردست و نیکو خط و در هنر نقاشی و موسیقی نیز دست داشت و نسخه هایی از دیوان او موجود است. رجوع به تذکرهٔ دولتشاه چ بمبئی و الذریعة ج ۹ ص ۵۰۲ و رجال حبیب السیر ص ۱۱۵ شود.
(اِخ) (شهرستان) از شهرستانهای استان دوم از دو بخش مرکزی و سواد کوه تشکیل میشود. و بخش مرکزی دارای ۱۵ دهستان و ۳۳۵ آبادی است و سکنهٔ آن: ۱۶۶۳۰۰ تن است. آب آن از رودخانه. محصول آن برنج، کنف، غلات، کنجد، ابریشم، توتون، صیفی و لبنیات است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۳).
(اِخ) (شهر) نام مرکز شهرستان شاهی سکنهٔ شهر شاهی به اضافهٔ جمعیت هفت آبادی تابع آن در حدود ۱۸۰۰۰ تن است و کارخانهٔ گونی بافی، نساجی، کنسروسازی و برنج کوبی دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۳). نام سابق آن علی آباد بوده است.

کلمات هم‌قافیه با «شاهی»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «هی» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید