معنی شاهنشهی
6 بازدید
[ هَ شَ ] (حامص مرکب) مخفف شاهنشاهی. پادشاهی : بیاموز آیین دین بهی که بیدین نه خوب است شاهنشهی.دقیقی. بر فرخی و بر مهی گردد ترا شاهنشهی این بنده را گرمان دهی وان بنده را گرمانیه. منوچهری. چو عالم شدن خواهد از ما تهی گدایی بسی به ز شاهنشهی.حافظ. || (ص نسبی) منسوب به شاهنشه : یکی دخمه کردند شاهنشهی یکی تخت زرین و تاج مهی.فردوسی. چو بنشست بر جایگاه مهی چنین گفت بر تخت شاهنشهی.فردوسی. نشستی بیاراست شاهنشهی نهاده بسر بر کلاه مهی.فردوسی. بدان کاردانی و کارآگهی چو بنشست بر تخت شاهنشهی.نظامی. درآمد به ایوان شاهنشهی.سعدی.
کلمات همقافیه با «شاهنشهی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «هی» برای سرودن شعر