معنی شاهنشاهی
8 بازدید
[ هَ ] (ص نسبی) منسوب به شاهنشاه. - اریکهٔ شاهنشاهی؛ تخت سلطنت. رجوع به شاهنشاه شود.[ هَ ] (حامص مرکب) شاهنشاه بودن. شاه شاهان بودن. || فرمانروایی. (فرهنگ فارسی معین). شهریاری. (ناظم الاطباء). سلطنت. پادشاهی : به یک گردش به شاهنشاهی آرد دهد دیهیم و تخت و گوشوارا.رودکی. پس از آن باد در سر کند و دعوی شاهنشاهی کند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۶۵). بر در میکده رندان قلندر باشند که ستانند و دهند افسر شاهنشاهی.حافظ. || (اِ مرکب) مملکت. پادشاهی. کشور شاهنشاه. امپراتوری. (فرهنگ فارسی معین).
کلمات همقافیه با «شاهنشاهی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «هی» برای سرودن شعر