معنی شاهزاده
6 بازدید
[ دَ / دِ ] (ن مف مرکب، اِ مرکب) شاهزاد. از نژاد شاه. از نسل شاه. ملک زاده. مرد یا زنی که نسب به شاه برد: بیفتاد از اسپ اندرون شهریار دریغ آن جوان شاهزاده سوار.دقیقی. یکی ترک تیری برو برگشاد شد آن خسرو شاهزاده بباد.دقیقی. چنین شهریار و چنین شاهزاده که دید و که داده ست هرگز نشانی.فرخی. ای شاه و شاهزاده و شاهی بتو بزرگ فرخنده فخر دولت و دولت بتو جوان. فرخی. فکند آن تن شاهزاده بخاک بچنگال کرد آن کمرگاه چاک.فردوسی. همه شاهزاده ز تخم قباد بر ایشان همه فر یزدان و داد.فردوسی. یکی شاهزاده به پیش اندرون جهاندیده با او بسی رهنمون.فردوسی. چشم همه دوستان گشاده از دولت شاه و شاهزاده.نظامی. || ولیعهد. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «شاهزاده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر