معنی شاهرگ
7 بازدید
[ رَ ] (اِ مرکب) رگ جان که بتازی حبل الورید گویند. (بهار عجم) (آنندراج). دو رگ درشت گردن. شهرگ. (یادداشت مؤلف): مریض عشق چون نبضی که بندد تسمه فصادش کمر بندد بخون خویشتن تا شاهرگ دارد. تأثیر (از بهار عجم). وتین. ورید. ودج. فریصه. در تداول عامه گویند: تا شاهرگم می جنبد فلان کار را نخواهم کرد، یعنی تا زنده ام. اگر شاهرگم را بزنند فلان کار نکنم؛ بکردن آن کار هیچگاه تن درندهم. - پرشدن شاه رگهای کسی؛ سخت در غضب شدن. (یادداشت مؤلف).[ رَ ] (اِخ) دهی از دهستان بخش فیض آباد محولات شهرستان تربت حیدریه. دارای ۱۰۵ تن سکنه. آب آن از قنات. محصول آن غلات و پنبه. شغل اهالی زراعت و گله داری است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).[ رَ ] (اِخ) دهی از دهستان دولت خانه بخش حومهٔ شهرستان قوچان. دارای ۹۲۰ تن سکنه. آب آن از چشمه. محصول آن غلات است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).[ رَ ] (اِخ) دهی از دهستان اوغاز بخش باجگیران شهرستان قوچان. دارای ۹۲۰ تن سکنه. آب آن از چشمه. محصول آن غلات. شغل اهالی زراعت است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).
کلمات همقافیه با «شاهرگ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رگ» برای سرودن شعر