معنی شاهراه

معنی شاهراه

8 بازدید
(اِ مرکب) راه عام و جادهٔ بزرگ و وسیع را گویند. (برهان قاطع). راه عام را گویند و آن راه فراخ بود که بسیار راهها از آن بجایها بگشاید و راه شاه نیز گویندش. (تحفة الاحباب حافظ اوبهی). راه فراخ و آن را شه راه و شه ره نیز گویند و بتازیش شارع خوانند. (شرفنامهٔ منیری). راه فراخ و پهن که خواص و عوام از آن بگذرند و بتازی شارع عام گویند. (بهار عجم) (آنندراج). جادهٔ بزرگ کاروان. (یادداشت مؤلف). راه فراختر و طولانی تر. (یادداشت مؤلف). راه عریض و طویل خوب ساخته. (فرهنگ نظام). جاده. (منتهی الارب). راه عمومی. (از اقرب الموارد). شارع. (دهار). شارع عام. (مجمل). سُحجُ. (منتهی الارب). راه شاه. (برهان). معبر عام : اشبورقان، بر شاهراه است شهری است با نعمت فراخ. (حدود العالم). قحطبه... گفت ما را دلیلی باید که ما را به کوفه برد نه از شاهراه... (ترجمهٔ طبری بلعمی). چو باد هوا گشت بر شاهراه رسیدش بنزدیک کاوس شاه.فردوسی. مگر باز گردند و یابند راه چو از برف پیدا شود شاهراه.فردوسی. بدیشان چنین گفت کز شاهراه بگردید کآمد بتنگی سپاه.فردوسی. آنگاه نه راهبری معین و نه شاهراهی پیدا. (کلیله و دمنه). شاهراه شرع را بر آسمان علم جوی مرکب گفتار پی کن چنگ در رفتار زن. سنایی. محنت اندر سینهٔ من ره ندانستی کنون شاهراه سینهٔ من بار دانست از غمت. خاقانی. جهان گشای قزل ارسلان که بر تن خصم بزخم نیزه فروبست شاهراه مسام. ظهیر (از شرفنامهٔ منیری). روزی بر سبیل تنزه و تفکه بر ممر شاهراهی طارمی دید. (سندبادنامه ص ۱۷۹). آن بت منحوت چون سیل سیاه نفس بتگر چشمه ای بر شاهراه.مولوی. در شاهراه دولت سرمد به تخت بخت با جام می بکام دل دوستان شدم.حافظ. یا بخت من طریق مروت فروگذاشت یا او بشاهراه طریقت گذر نکرد.حافظ. در شاهراه جاه و بزرگی خطر بسیست آن به کزین گریوه سبکبار بگذری.حافظ. ساروان رخت بدروازه مبر کان سرکو شاه راهیست که منزلگه دلدار من است. حافظ.
(اِخ) دهی از دهستان میان ولایت بخش حومهٔ وارداک شهرستان مشهد. دارای ۹۵ تن سکنه. آب آن از قنات. محصول آن غلات و شغل اهالی زراعت و مالداری است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).

کلمات هم‌قافیه با «شاهراه»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «اه» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید