معنی شاهجوی
9 بازدید
(اِ مرکب) جوی بزرگ. جو و نهری که از آن جوهای دیگر جدا شود. (فرهنگ نظام).(نف مرکب) شاه جو. جویندهٔ شاه : همه کنده موی و همه خسته روی همه شاه گوی و همه شاه جوی.فردوسی. بگشتند از آن جایگه شاه جوی بریگ و بیابان نهادند روی.فردوسی. یکایک بخسرو نهادند روی سپاه و سپهبد همه شاه جوی.فردوسی.
کلمات همقافیه با «شاهجوی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وی» برای سرودن شعر