معنی شافی
6 بازدید
(ع ص) شفادهنده. (مهذب الاسماء). نجات دهنده از بیماری. تندرستی دهنده. (ناظم الاطباء) (آنندراج) (دهار). بهبوددهنده. آسانی دهنده. شفابخش. بهبودبخش. صحت دهنده. (آنندراج). ج، شفاة. (مهذب الاسماء). - حرز شافی؛ دعا و بازوبند شفابخش : خاک بالین رسول اللََّه همه حرز شفاست حرز شافی بهر جان ناتوان آورده ام.خاقانی. || ظاهر و هویدا و آشکار. (ناظم الاطباء). || راست و درست. (ناظم الاطباء). قاطع و صریح : و اگر در عاقبت کارها و هجرت سوی گور فکرتی شافی واجب داری حرص و شره این عالم فانی بر تو بسر آید. (کلیله و دمنه). و رمزی در تقریر فضایل و مآثر وافی شافی. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). || کافی. بمقدار لازم و ضروری. (از اقرب الموارد). - تدبیر شافی؛ چارهٔ قاطع : تدبیر شافی باید در این باب و اگرنه ولایت خراسان ناچیز شود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۰۶). تدبیر شافی تر می باید در جنگ این قوم. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۹۲). - جواب شافی؛ جواب که قطع گفتگو کند. (از اقرب الموارد). نیک روشن و مبین و قاطع : بازرگان متحیر فروماند و جوب شافی ندانست. (سندبادنامه ص ۳۰۵). جواب شافی نیافت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). - شافی جواب؛ جواب شافی : از عزیزان سؤال دل کردم هیچ شافی جواب نشیندم.خاقانی. و رجوع به جواب شافی شود. - عدل شافی؛ عدل کامل و بهبودبخش و کافی : عدل شافی او به هر بقعه رأی کافی او به هر کشور.مسعودسعد. ز عدل شافی تو سازگار و دوست شوند دو طبع دشمن ناسازگار آتش و آب. مسعودسعد. و رجوع به شافی شود. - موعظهٔ شافی؛ موعظه و پند کامل و تمام : موعظه های شافی در سلک عبارت کشیده است. (گلستان سعدی). || (اِخ) نامی از نامهای خدای تعالی.(اِخ) (الـ ...) این لقب را، الحاکم، خلیفهٔ فاطمی پس از ارجاع سفارت به زرعةبن عیسی بن نسطورس داد. ابن الصیرفی و مقریزی تاریخ اعطای این لقب را سال ۴۰۱ هـ . ق. دانسته اند و حال آنکه ابن القلانسی آن را سال ۳۹۷ داند. (از القاب الاسلامیة حسن پاشا ص ۳۵۱).
کلمات همقافیه با «شافی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فی» برای سرودن شعر