معنی شاغل
7 بازدید
[ غِ ] (ع ص) مشغول کننده. (دهار). در کار دارنده. (منتهی الارب). شغله به؛ جعله مشغولاً فهو شاغل. (اقرب الموارد). ج، شواغل. (دهار). || شغل شاغل؛ مبالغة. تقول «انا فی شغل شاغل». (اقرب الموارد). کار گران. در تأکید گویند. (ناظم الاطباء): جهانیان بمهمات خویش مشغولند مرا به روی تو شغلیست از جهان شاغل. سعدی. || مانع و بازدارنده. (آنندراج) (ناظم الاطباء): در میانهٔ آن محاصره و مهم بزرگ که در پیش پادشاه اسلام بود از سرحد خراسان شاغلی پیدا شد و فتقی حادث و خاطر عاطر پادشاه از آن هاجم ناگاه و ناجم نااندیشیده متشوش و متوزع شد. (المضاف الی بدایع الازمان ص ۳۸). || در تداول اداری، مشغول به خدمت، در مقابل منتظر خدمت و بازنشسته و برکنار از خدمت.
کلمات همقافیه با «شاغل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «غل» برای سرودن شعر