معنی شاطر

معنی شاطر

15 بازدید
[ طِ ] (ع ص) شوخ. بی باک. (منتهی الارب)، صعتری. سعتری. || کسی که از خباثت خود مردمان را عاجز کرده باشد. (منتهی الارب). من اعیا اهله خبثا. (اقرب الموارد). المتصف بالدهاء و الخباثة. (المنجد). ج، شُطّار. کسی که ترک موافقت مردم کند از روی خباثت و لئامت. (ناظم الاطباء). شطر علی اهله؛ ترک موافقتهم و اعیاهم خبثاً لؤماً. (المنجد). || کسی که بسوی چیزی بنگرد بروشی که گویا دیگری را هم می نگرد. (ناظم الاطباء). شطر بصرالرجل؛ صارکانه ینطر الیک والی آخر. (اقرب الموارد). || قاصد. (ناظم الاطباء). شطر شطره؛ ای قصد قصده. (اقرب الموارد). رجوع به شطّار شود. || مقابل قاری. رجوع به منتهی الارب ذیل غملج شود.
[ طِ ] (از ع، ص، اِ) دلاور و چالاک و تند. (آنندراج). چست و چالاک. (ناظم الاطباء). عُفر (منتهی الارب): به دل ربودن جلدی و شاطری ای مه به بوسه دادن جان پدر بس اژگهنی. شاکر بخاری. مرغ بی بربط به بربط ساختن دانا شود آهو اندر دشت چون معشوقگان شاطر شود. منوچهری. گفتی که خلق نیست چون من نیز در جهان هم شاطر ظریفم و هم شاعر و دبیر. ناصرخسرو. ملاح گفت کشتی را خللی هست یکی از شما که دلاورتر است و شاطر و زورمند باید که بدین ستون رود. (گلستان). نه آبستن دربود هر صدف نه هر تیر شاطر زند بر هدف.سعدی (بوستان). تو گفتی خروسان شاطر به جنگ فتادند در هم بمنقار و چنگ. سعدی (بوستان). گرچه شاطر بود خروس به جنگ چه زند پیش باز رویین چنگ. سعدی (گلستان). جوانمرد شاطر زمین بوسه داد ملک را ثنا گفت و تمکین نهاد. سعدی (بوستان). که در خدمت مردان یار شاطر باشم نه بار خاطر. (گلستان). مردی گمان مبر که به پنجه ست و زور و کتف با نفس اگر برآیی دانم که شاطری.سعدی. || رند. (زمخشری) (دهار). || عیار. در قدیم عیاران و شاطران کلاه بلند نوک تیز منگوله دار به سر می گذاشتند و پاتابه به پای می پیچیدند و پوست گرگ به کمر می بستند و دو خنجر به کمر می آویختند که یکی از آنها خنجر نقب بری بود. (یا نقم بری) و همواره کمند و تازیانه همراه داشتند و جلبندهای پنهان و آشکارا بخود می بستند که در آنها آلات گوناگون از شمع چهٔ عیاری و مهرهٔ عیاری و قلمدان و کارد و سوهان و ارهٔ نرم بری و نیچهٔ محتوی داروی بیهوشی جای داشت و این بیهوشانه را در بینی خفته میدمیدند یا در شراب افکنده بخورد کسان میدادند. برای تفصیل رجوع به داراب نامه و سمک عیار و اسکندرنامه و رموز حمزه و حسین کرد و نظائر این داستانها شود. || دزد و گره بر. (آنندراج). رجوع به شطار و تمدن اسلام جرجی زیدان ترجمهٔ جواهر کلام ج ۵ ص ۶۰ شود: کان (فضیل بن عیاض) فی اول امره شاطراً یقطع الطریق بین ابیورد و سرخس. (ابن خلکان). || پیک. خبرگزار. قاصد. || جلودار. (آنندراج). فرقه ای از سپاهیان چالاک که به لباس خاص خود پیش سواری سلاطین و امرا دوند. (آنندراج). نوعی پیادگان با لباسهای چند رنگ و کلاهی چون تاجی بلند که پیشاپیش شاهان پیاده رفتندی و شاید در قدیم پیک و قاصد بوده اند. (یادداشت مؤلف). پیاده رو. (ناظم الاطباء). در عصر قاجار لباس شاطران کمرچین سرخ و کلاه بوقی سرخ و پاپیچ بوده. (فرهنگ نظام). پیاده هایی با لباس خاص که در جلو کالسکه یا اسب شاه می رفتند. (یادداشت مؤلف). خادمان امرای مشرق زمین اند که از برای دویدن در پیشاپیش عرابه و کالسکه های ایشان تعلیم یافته بودند و ایلیای نبی هم بدین معنی در جلو کالسکهٔ آحاب همی دوید. سرعت و تیزروی و دوام بعضی از این شاطرها خارج از باور است. (قاموس کتاب مقدس). || پیاده نظام که سرعت و تیزروی ایشان بسیار معمول و مطلوب بود. (قاموس کتاب مقدس). || شطرنج باز. (آنندراج). || نان بند. نان پز. آنکه در نانوایی کنده را پهن کرده در تنور بندد یا نهد. متصدی پهن کردن کندهٔ خمیر و بستن آن به تنور دکانهای نانوایی. پاچال دار در دکانهای سنگکی.
[ طِ ] (اِخ) دیهی است از دهستان جاپلق، بخش الیگودرز، شهرستان بروجرد، واقع در ۴۰ هزارگزی شمال باختری الیگودرز و ۴ هزارگزی باختر ایستگاه راه آهن مأمون. جلگه است و آب وهوای معتدل دارد و سکنهٔ آن ۲۱۸ تن است. آب آن از چاه و قنات و محصولات آن غلات و لبنیات و شغل اهالی آن زراعت و گله داری و صنایع دستی آنجا جاجیم بافی است. راه اتومبیل رو دارد. (فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).
[ طِ ] (اِخ) دیهی است از دهستان قلعه دره سی بخش حومهٔ شهرستان ماکو واقع در ۶هزارگزی شمال باختری ماکو و ۵هزارگزی خاور شوسهٔ سنگر به دانالو. دامنه و آب وهوای آن معتدل است. عدهٔ سکنهٔ آن ۲۶ تن است. آب آن از رودخانهٔ ساری سو، محصول عمدهٔ آن غلات و شغل اهالی زراعت و گله داری و صنایع دستی آنجا جاجیم بافی است. راه ارابه رو دارد. قشلاق ایل جلالی است. (فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).

کلمات هم‌قافیه با «شاطر»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «طر» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید