معنی شارک

معنی شارک

3 بازدید
[ رَ ] (اِ) مرغی است خوش آواز و کوچک. (لغت فرس). مرغکی است خوش آواز و کوچک. گویند هزار داستان است. (معیار جمالی). مرغکی است کوچک و خوش آواز و او را هزارداستان نیز گویند. (اوبهی). نام جانوری است مشهور که شار نیز گویند. (فرهنگ جهانگیری). مرغکی باشد کوچک و خوش آواز سیاه و در تحفه گوید که او را هزاردستان نیز گویند. (فرهنگ سروری). پرنده ای است سیاه و مانند طوطی سخن گوید و بعضی گویند پرنده ای است سیاه و کوچک و آن را هزارداستان نیز خوانند و بعضی دیگر گفته اند مرغی است کوچک و خوش آواز که آواز او را به صدای چهارتاره تشبیه کرده اند و قید سیاه و سفید نکرده اند. (برهان) مرغ معروف خوش آواز و در تحفه گوید: او را هزارداستان نیز گویند. (فرهنگ رشیدی). نام طایر سیاهرنگ که به هندی مَینا گویند. (غیاث). جانور ساروک سخنگو است. (الفاظ الادویه). در تحفة الاحباب بمعنی هزاردستان آمده. (شعوری ج ۲ ص ۱۲۵). مرغی است که تنها در هندوستان یافته شود. (دزی ج ۱ ص ۷۱۵ از لطائف ثعالبی و فرهنگهای فارسی). مرغی سیاه است با خالهای خاکستری و مانند طوطی سخن گوید و هم آواز خواند. شارو. شار. سارو. سارج. سحرور. شحرور. طرقه. توکا: و اندر دشتها و بیابانهای وی [ هندوستان ] جانوران گوناگون اند چون پیل و گرگ و طاوس و کرکری و طوطک و شارک و آنچه بدین ماند. (حدود العالم چ تهران ص ۴۱). پراکنده با مشکدم سنگخوار خروشان بهم شارک و لاله سار.خطیری.الا تا در آیند طوطی و شارک الا تا سرایند قمری و ساری.زینبی.ماند ورشان بمطرب کوفی ماند شارک بمقری بصری.منوچهری. کبک ناقوس زن و شارک سنتور زنست فاخته نای زن وبط شده طنبور زنا. منوچهری. شارک چو مؤذن بسحر حلق گشاده آن ژولک (ژورک) و آن صعوه از آن داده اذان را. سنائی. شارک ز تو مطرب چمن گشت هندوی چهارتاره زن گشت.خاقانی. چون شارک هست روغنی تن هرگز ملخی نرنجد از من. خاقانی (تحفة العراقین). اگر شاهین زبون گردد ز شارک کله کلمرغ را زیبد بتارک امیرخسرو (از فرهنگ جهانگیری).
[ رَ ] (اِخ) نام قسمتی از کوه شلفین یا شروین در حدود سوادکوه و فیروزکوه به مازندران. رجوع به مازندران و استراباد رابینو، ترجمهٔ وحید مازندرانی ص ۶۷ و ۶۸ شود.
[ رِ ] (اِخ) شهرکی است از نواحی اعمال بلخ. طایفه ای از دانشمندان از قبیلهٔ ابوسعد از آنجا برخاسته اند. رجوع به (معجم البلدان) شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن النصر. از مشایخ و دانشمندان و فقهای سیستان در زمان حکومت حسین بن عبداللََّه سیاری از جانب عبداللََّه بن طاهر به سیستان. رجوع به تاریخ سیستان ص ۱۸۱، ۱۸۴، ۱۹۵ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن سلیمان حمیری از معاصرین عبداللََّه بن طاهر طاهری است و آنگاه که عبداللََّه بن طاهر از حسین بن عبداللََّه السیاری حاکم سیستان مشاهیر آنجا را چون ابراهیم بن الحضین و... را بخواست این مرد بگریخت و به مکه شد و آنجا مجاور شد و بازآمد روز سدیگر که به سیستان آمد او را بکشتند. (تاریخ سیستان ص ۱۸۵).
[ رِ ] (اِخ) ابن سنان. جد نصربن منصور شارکی. رجوع به شارکی (نصربن منصور) شود.

کلمات هم‌قافیه با «شارک»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «رک» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید