معنی شارق
6 بازدید
[ رِ ] (ع ص) نعت فاعلی از شرق و شروق. طالع. برآینده. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). روشن. تابان. (غیاث): تا صبح صادق از افق باختر شارق گردد. (سندبادنامه ص ۱۸۳).[ رِ ] (ع اِ) آفتاب. (دهار) (غیاث). آفتاب وقتی که برآید. (منتهی الارب). الشمس حین تشرق. و قولهم «لااکلمک ما ذرّ شارق»، ای ما طلع قرن الشمس. (اقرب الموارد). شَرقَة، شَرِقَة. (اقرب الموارد). مهر. خور. خورشید. شمس. ذُکاء. یوح. بوح. (منتهی الارب). بیضاء. شرق : ذره نبود جز ز چیزی منجسم ذره نبود شارق لاینقسم. مولوی (مثنوی). و رجوع به آفتاب شود. || گاهی بر کواکب دیگر جز از خورشید اطلاق میشود. (از اقرب الموارد). || جانب شرقی. (منتهی الارب). الشارق، الجانب الشرقی من الجبل و غیره و هو غاربة: «اتیت شارق الجبل و غاربه»، ای شرقیة و غربیة. (اقرب الموارد). ج، شُرق. (اقرب الموارد) (آنندراج).[ رِ ] (اِخ) لقب قیس بن معدیکرب. (منتهی الارب).[ رِ ] (اِخ) نام بتی در جاهلیت. (منتهی الارب). اسم صنم فی الجاهلیة. (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «شارق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رق» برای سرودن شعر