معنی شارح
6 بازدید
[ رِ ] (ع ص) روشن کننده. (دهار). بیان کننده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). مبین. مفسر. آنکه شرح کند. مقابل ماتن. ج، شارحین، شُرّاح. || نگاهبان زراعت از پرندگان. (منتهی الارب). حافظ. (اقرب الموارد). و آن در کلام مردم یمن نگاهبان کشت بود از مرغان و غیر آن. (از تاج العروس): و ما شاکر الا عصافیر قریة یقوم الیها شارح فیطیرها.(از اقرب الموارد). || القول الشارح در نزد منطقیان آن است که معنی اسم را در لغت یا ذات مسمی را در حقیقت بیان کند. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «شارح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رح» برای سرودن شعر