معنی شاربین
5 بازدید
[ رِ ] (ع اِ) جِ شارب. رجوع به شارب شود.[ رِ بَ ] (ع اِ) تثنیهٔ شارب. دو بروت : گفتم او لحیه ای داشت از حلوای پشمک که دست و شانهٔ لحم و چرب و سرخ در آن کم بود، گفتند محاسن یقهٔ سمور و شاربین قندس تراچه شده است. (دیوان البسهٔ مولانا نظام قاری ص ۱۳۲). رجوع به شارب شود.(اِ) درخت سدر معمولی. قادرس. (ابن البیطار). || میوهٔ درخت سدر. رجوع به شربین و رجوع به دزی ج ۱ ص ۷۱۵ و قادرس و ابن البیطار ذیل شربین شود.
کلمات همقافیه با «شاربین»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ین» برای سرودن شعر