معنی شادمانه شدن
6 بازدید
[ نَ / نِ شُ دَ ] (مص مرکب) شاد شدن. راضی و خشنود شدن : به خیره میازارش ایچ آرزوی به کس شادمانه مشو جز بدوی.فردوسی. ببین تو همی کودکان را یکی مگر شادمانه شوند اندکی.فردوسی. برآساید از رنج و سختی سپاه شود شادمانه جهاندار شاه.فردوسی. تا ملکهٔ سیده والده و دیگر بندگان شادمانه شوند. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۴). حاجب بزرگ علی بدین اخبار سخت شادمانه شد. (ایضاً ص ۷). چون ما سنت ایشان را در غزوها تازه گردانیم از ما شادمانه شوند و برکات آن بما و بفرزندان ما پیوسته گردد. (ایضاً ص ۲۱۳). فردا صبوح باید کرد که بامداد باغ خوشتر باشد، و هر دو مهتر بدین نواخت شادمانه شدند و دیگر روز بسیار نشاط رفت و نماز دیگر بپراکندند. (ایضاً ص ۳۴۱). معرکه گاه دید با چندان کشتگاه و اسیران و غنیمتهای بی اندازه شادمانه شد. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۴۶). از دولت و سعادت او شادمانه شد هر دل که از نحوست ایام غم کشید. امیرمعزی. ز مهر تو محزون شود شادمانه شود شادمانه ز کین تو محزون.سوزنی. صید کردی و شادمانه شدی چون شدی شاد سوی خانه شدی.نظامی.
کلمات همقافیه با «شادمانه شدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر