معنی شاددل
7 بازدید
[ دِ ] (ص مرکب) خوش طبع و خوشحال. (آنندراج): بفرمود تا باز گردد ز راه شود شاددل سوی تخت و کلاه.فردوسی. بزد کوس و برداشت از نیمروز شده شاددل شاه گیتی فروز.فردوسی. ابر هفت کشور بود پادشا یکی شاددل باشد و پارسا.فردوسی. تو شادخوار و شادکام و شادمان و شاددل بدخواه تو غلطیده اندر پای پیل پوستین. فرخی. ره بُر و شخ شکن و شاددل و تیزعنان خوش رو و سخت سم و پاک تن و جنگ آغاز. منوچهری. شادروان باد شاه شاددل و شادکام. گنجش هر روز بیش رنجش هر روز کم. منوچهری. جانهای پشته اندر آب و گل چون رهند از آب و گلها شاددل.مولوی.[ دِ ] (اِخ) نامی از نامهای ایرانی : و پسر شاددل که امیر عدن بود آب آورده بود از جای دور مال بسیار بر آن خرج کرده... و به دشت عرفات برده و آنجا حوضها ساخته که در ایام حج پرآب کنند. (تاریخ سیستان).
کلمات همقافیه با «شاددل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دل» برای سرودن شعر