معنی شاخ کردن
7 بازدید
[ کَ دَ ] (مص مرکب) حجامت کردن. (ناظم الاطباء). || بصورت تاری درآوردن : نمک طبرزد بشکافند و شاخ کنند و بمجرای قضیب در نهند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). || شاخه برآوردن. شاخه زدن : درخت دانش من شاخ کرد و میوه نمود شکوفه داد کنون اندر آمده ست ببار. ناصرخسرو.
کلمات همقافیه با «شاخ کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر