معنی شاخدار
8 بازدید
(نف مرکب، اِ مرکب) شاخور.صاحب شاخ. باسرو. ذوقرن. هر حیوانی که دارای شاخ باشد. (ناظم الاطباء). حیوانات شاخ دار مانند گاو، بز، گوسفند، آهو، گوزن و امثال آن. || مطلق گاو و گوسفند و بز و میش : خونریز شاخدار خوش آمد به روز عید در موسمی که باشد گلریز شاخسار از شاخسار باد نگونسار دشمنت خونریز او فریضه چو خونریز شاخدار. سوزنی. - مرغ شاخدار؛ نام مرغی است که آن را مرغ مصری نیز گویند. سنگی سار. || کلهٔ پخته و کله پاچه درتداول عامه و عامیان چون گفتن کله خوردن را بشگون ندارند بجای آن به کلهٔ پخته شاخدار گویند. || هر تنهٔ درختی که دارای شاخه ها بود. (ناظم الاطباء). || نقرهٔ پاک و پاکیزه و بیغش. (برهان قاطع). نقرهٔ خالص و ویژه لیکن تنها مستعمل نیست بلکه نقرهٔ شاخدار و سیم شاخدار گویند. (آنندراج). نقرهٔ پاک بی بار. || کنایه از مردم دیوث. (برهان قاطع). دیوث. (غیاث). مردمان قلتبان. جاکش. بچشم خودبین. (برهان قاطع). خودبین. (غیاث). - دروغهای شاخدار؛ دروغهای بسیار عجیب. (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). دروغهای نمایان و آشکارا.(اِخ) دهی از دهستان دودانگه، بخش ضیاءآباد شهرستان قزوین واقع در سی و سه هزارگزی جنوب باختر ضیاءآباد و سیزده هزارگزی راه عمومی. کوهستانی و سردسیر، جمعیت آن ۶۰۰ تن و مذهب آن تشیع و زبان آنان ترکی است. آب آن از چشمه و قنات، محصول آن غلات و شغل اهالی آن زراعت است. راه مالرو دارد. (فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۱ ص ۱۲۲).
کلمات همقافیه با «شاخدار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر