معنی شأس
7 بازدید
[ شَ ءْسْ ] (ع مص) نالیدن از بیماری و درد یا نگرانی. (از ذیل اقرب الموارد). || سخت گردیدن جای. (از ذیل اقرب الموارد) (از متن اللغة). و رجوع به شئس شود.[ شَ ءْسْ ] (اِخ) نام راهی است میان خیبر و شهر مدینهٔ منوره. (از تاج العروس) (منتهی الارب).[ شَ ءْسْ ] (اِخ) ابن نهاربن اسود عبدی. از شاعران عرب و ملقب به ممزق بود. (از منتهی الارب).[ شَ ءْسْ ] (اِخ) ابن عبدة بن ناسرةبن قیس. برادر علقمةبن عبدة و شاعر بود. (از تاج العروس).
کلمات همقافیه با «شأس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «أس» برای سرودن شعر