معنی واژه سیمبر
5 بازدید
[ بَ ] (ص مرکب) اشاره به بدن سفید است. (برهان) (آنندراج). دارندهٔ بدن سفید. (فرهنگ فارسی معین). سیم تن. سیمین تن. که تن او در سپیدی مانند سیم باشد: چو بگذشت یک چند روز دگر بر آن نامور دختر سیمبر.فردوسی. بفرمود تا ساقی سیمبر بیارد می لعل با جام زر.فردوسی. گشاد و جهان کرد از او پرشکر مه مهرروی و بت سیمبر.اسدی. نیم شبی سیمبرم نیم مست نعره زنان آمد و در، درشکست.عطار. کیسهٔ سیم و زرت پاک بباید پرداخت زین طمع ها که تو از سیمبران میداری. حافظ. || کنایه از جوان که در مقابل پیر باشد. (برهان) (فرهنگ فارسی معین). - سیمبر شدن؛ کنایه از جوان شدن. (برهان) (آنندراج). رجوع به سیم شود.