معنی سیس
8 بازدید
(هزوارش، اِ) اسب جلد و تند و تیز باشد. (برهان) (جهانگیری). قیاس کنید با «سیسو» (اسب) در زبان اکدی و آشوری که در آرامی «سوسیا» شده و بصورت هزوارش وارد پهلوی گردیده. رجوع به سوسبار شود. (از حاشیهٔ برهان قاطع چ معین): تنگ گردد چون دل عاشق جهان بر دشمنت روز هیجا چون کنی بر سیس یکران تنگ تنگ. جمال الدین عبدالرزاق اصفهانی. || جست و خیز. رجوع به سیستن شود. || ظرف شیرآب. (برهان) (جهانگیری) (آنندراج). || ریسمان از لیف خرمابن ساخته شده. (ناظم الاطباء). || بزبان علمی هندی سر را گویند. (برهان) (آنندراج) (ناظم الاطباء).(اِخ) نام یکی از دهستانهای پنجگانهٔ شهرستان شبستر شهرستان تبریز. از ۱۲ آبادی بزرگ و کوچک تشکیل یافته جمعیت آن در حدود ۱۰۸۳۳ تن است. از قرای مهم آن علیشاه، ساربانقلی، امیرزکریا، ملکزاده و کندرود را می توان نام برد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۴).(اِخ) قصبهٔ مرکز دهستان سیس بخش شبستر شهرستان تبریز. دارای ۳۲۶۹ تن سکنه. آب آن از چشمه. محصول آنجا غلات، جو و حبوبات. شغل اهالی زراعت و گله داری است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۴).
کلمات همقافیه با «سیس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یس» برای سرودن شعر