معنی سیرت
7 بازدید
[ رَ ] (ع اِ) طریقه. (غیاث). رفتار. (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ص ۶۰). عادت و طریقه. (آنندراج). روش. رفتار: عهدها بست که تا باشد بیدار بود عهدها بست و جهان گشت بدان سیرت و سان. فرخی. خواجهٔ سید بوبکر حصیری که بدو هر زمان تازه شود سیرت بوبکر و عمر. فرخی. سخنهای منظوم شاعر شنیدن بود سیرت و شیمت خسروانی.منوچهری. بچگانمان همه مانندهٔ شمس و قمرند زآنکه هم سیرت و هم صورت هر دو پدرند. منوچهری. روزگارها بگفتی و آن سیرتهای ملکانه امیر بازنمودی. (تاریخ بیهقی). چند آثار ستوده و سیرتهای پسندیده. (تاریخ بیهقی). چون سیرت چرخ را بدیدم کو کرد نژند و خشکسارم. ناصرخسرو. ببین گرت باید که بینی بظاهر از او صورت و سیرت حیدری را. ناصرخسرو. و او سیرت خاندان قضات پارس دانسته بوده و معاینه دیده. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۱۸). و به ابتدای عهد طریق عهد میسپرد بعاقبت سیرت بگردانید. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۰۷). امیر غازی محمود سیف دولت او شجاعت علی و سیرت عمر دارد. مسعودسعد. هنر ندارد قیمت مگر بسیرت او صدف ندارد قیمت مگر بدر خوشآب. امیرمعزی. سیرت مرد نگر درگذر از صورت و ریش کان گیا کش بنگارند نچینند برش.سنایی. پسندیده تر سیرتها آن است که بتقوی و عفاف کشد. (کلیله و دمنه). از عنصری بماند و ز امثال عنصری تا روز حشر سیرت محمود مشتهر. رشیدالدین وطواط. آسیه توفیق و ساره سیرتست سیرتش بر انس و جان خواهم گزید. خاقانی. و او در آن شغل سیرت پسندیده پیش گرفت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). و قوت و شوکت در آن صورت یک سیرت داشته باشد. (جهانگشای جوینی). صبر کن ایدل که صبر سیرت اهل صفاست چارهٔ عشق احتمال، شرط محبت وفاست. سعدی. من آن را آدمی خوانم که دارد سیرت نیکو مرا چه مصلحت با آنکه این گبرست و آن ترسا. سلمان ساوجی (دیوان چ اوستا ص ۳). || هیئت. (آنندراج). پیکر. هیکل. ریخت. وضع. (ناظم الاطباء): من غلام نظر آصف عهدم کو را صورت خواجگی و سیرت درویشانست. حافظ. || توشه. ذخیره. (ناظم الاطباء). || فارسیان به معنی عرض و ناموس آرند. (غیاث) (آنندراج).
کلمات همقافیه با «سیرت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رت» برای سرودن شعر