معنی سیاوش
7 بازدید
[ وَ ] (اِ) پرنده ای که آنرا سرخاب گویند. (برهان). نوعی از مرغان. (فرهنگ رشیدی).[ وَ / وُ ] (اِخ) سیاوخش. (برهان): بگنجی که بد جامهٔ نابرید فرستاد پیش سیاوش کلید.فردوسی. بر آنم که پور سیاوش تویی ز تخم کیانی و باهش تویی.فردوسی. سیاوش مرا همچو فرزند بود که با فر و با برز و اورند بود.فردوسی. آن خون سیاوش از خم جم چون تیغ فراسیاب درده.خاقانی. مدت عمر ار نداد کام سیاوش دولت کاوس کامکار بماند.خاقانی. خوانده باشی ز درس غمزدگان که سیاوش چه دید از ددگان.نظامی. رجوع به سیاوخش شود.
کلمات همقافیه با «سیاوش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وش» برای سرودن شعر