معنی سیاهی کردن
4 بازدید
[ کَ دَ ] (مص مرکب) نمودار شدن. (غیاث اللغات). کنایه از نمایان شدن. (آنندراج): ماه نو نتواند از روی خجالت شد سپید چون سیاهی میکند از گوشه ای ابروی دوست. طاهر غنی (از آنندراج). || سیاهی زدن : چون زلف راه عشق سیاهی کند ز دور از بس نفس درین ره پرپیچ و تاب سوخت. صائب (از آنندراج). در آن وادی که من میباشم آبادی نمیباشد سیاهی میکند از دور گاهی چشم آهویی. رضی دانش (از آنندراج). || کنایه از غضب کردن. (آنندراج): سیاهی میکند با من سر زلف نگونسارش بلب می آورد جانم لب لعل شکربارش. مجیرالدین بیلقانی (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «سیاهی کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر