معنی سیاحت
8 بازدید
[ حَ ] (ع مص) سیر کردن. رفتن بر زمین. (غیاث) (از آنندراج). گردش. بگشتن. (نصاب الصبیان). رفتن در زمین. (دهار). سفر و سیر و گردش در روی زمین از شهری بشهری رفتن. مسافرت. زیارت. جهان گردی. جهان پیمایی. کیهان نوردی : تنی چند از روندگان متفق سیاحت بودند و شریک رنج و راحت. (گلستان). - امثال: هم سیاحت است هم تجارت. - سیاحت کردن؛ گردش کردن. سیر نمودن. جهانگردی کردن : اگر پارسایی سیاحت نکرد سفرکردگانش نخوانند مرد.سعدی.
کلمات همقافیه با «سیاحت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حت» برای سرودن شعر