معنی سیاح
7 بازدید
[ سَ یْ یا ] (ع ص) بسیار سیرکننده. (غیاث) (آنندراج). سیاحت کننده. مسافر. (ناظم الاطباء): کار من با سیاحان و قاصدان پوشیده افتاد. (تاریخ بیهقی). سیاحی رسید از خوارزم و ملطفه ای خرد آورد. (تاریخ بیهقی). نه در بحار قرارت نه در جبال سکون چه تیز رحلت پیکی چه زود رو سیاح. مسعودسعد. خبر داری که سیاحان افلاک چرا گردند گرد مرکز خاک.نظامی. غریب آشنا باش و سیاح دوست که سیاح جلاب نام نکوست.سعدی.[ سَ یْ یا ] (اِخ) رجوع به حاجی سیاح شود.
کلمات همقافیه با «سیاح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اح» برای سرودن شعر