معنی سک

معنی سک

16 بازدید
[ سُ ] (اِ) چوبی نوک تیز. چوبی که بر سر آن آهنی سرتیز استوار کنند و ستور را بدان زجر کنند و رانند. (یادداشت مؤلف). چوبی بمقدار وجبی که بر سر آن آهنی نوک تیز چون جوالدوزی استوار کنند و خربندگان بدان خر را رانند. (یادداشت مؤلف). || نکبت و فلاکت. (برهان). || مرکبی است و گویند عصارهٔ آمله، مقوی دل، خوشبو. (الفاظ الادویه). عصارهٔ آمله. (از اختیارات بدیعی) (برهان) (تحفهٔ حکیم مؤمن) (منتهی الارب) (از آنندراج). سک اصلی از آمله است و بعضی از مازو کنند. گرم است بدرجهٔ اول و خشک بدرجهٔ دوم. درد عصب را سود دارد قابض است و زداینده. (ذخیره خوارزمشاهی).
[ سَ ک ک ] (ع اِ) بند آهن و میخ. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج). میخ آهنین. (دهار). || چاه تنگ سر. || بنای راست و درست. || زره تنگ. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج) (مهذب الاسماء). || سوراخ کژدم. (آنندراج) (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || سوراخ تننده. (آنندراج) (منتهی الارب). سوراخ عنکبوت. (اقرب الموارد). || ناکسی. || راه بسته. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج). || نام نوعی از عطریات است و بعضی گویند مرکبی است که از چیزهای عفص و تلخ سازند. (برهان). بوی خوش. (نصاب الصبیان). بوی خوش که رامک سائیده و پخته و در آب خمیر کنند و به روغن خیری چرب کرده یک شب بگذارند بعد از مشک آمیخته نیک مالیده قرصها سازند و دو روز بگذارند تا سخت گردد. بعد از آن سوراخ کرده در رشته کشند و یکساله بگذارند و هرقدر که کهنه گردد نیک تر گردد و آن را سک المسک هم گویند. (آنندراج).
[ سَ ک ک ] (ع مص) زمین کندن بآهن. || تنگ شدن سوراخ گوش. || استوار کردن چیزی را. (آنندراج) (منتهی الارب). || از بن برکندن گوش. (منتهی الارب) (آنندراج) (تاج المصادر بیهقی). || میخ دوز کردن در بآهن. (منتهی الارب) (آنندراج). بسر در برزدن. (تاج المصادر بیهقی). || رفتن شکم. (منتهی الارب) (آنندراج). || انداختن شترمرغ آنچه در شکم وی باشد. (اقرب الموارد) (آنندراج) (منتهی الارب).
[ سِ ] (اِ) سرکه. (رشیدی) (غیاث) (الفاظ الادویه). سرکه، سکبا مرکب از اوست که آش سرکه باشد. (برهان): چو با انگبین سک بوحدت نشست بره کثرت خیل صفرا ببست.ابوالعباس. چرا بگذاشتی جام می و شیر نهادی پیش خود جام سک و سیر. (ویس و رامین). ز راه آگه نبودم همچو گمراه چو کرم سک ز طعم شهد ناگاه. (ویس و رامین). بهر سو سک ترش آرند و تیز بریزند تا زود گیرد گریز.اسدی.
[ سَ ] (اِخ) نام قومی از ترک. (از غیاث) (آنندراج). رجوع به سکا شود.

کلمات هم‌قافیه با «سک»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «سک» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید