معنی سپیدی
10 بازدید
[ سَ / سِ ] (حامص) مقابل سیاهی. (آنندراج). بیاض : بنوک سنان بی خبر در نبرد سپیدی ربایند از چشم مرد.فردوسی. زرد است و سپید است و سپیدیش فزون است زردیش برونست و سپیدیش درون است. منوچهری. سپیدی بزر اندر آهو بود اگرچند در سیم نیکو بود.اسدی. از سپیدی صورتی بر وی [ بر آن فرقهٔ سیاه ] نگاشته. (مجمل التواریخ و القصص). - سپیدی دندان؛ کنایه از لبخند است : چنان روز بر ما سیه گشت بی تو که کسْمان ندیدی سپیدیّ دندان.انوری. || ستم. جور. تعدی : ز بس سپیدی کاین روزگار با من کرد سیاه عارض من رنگ روزگار گرفت. کمالی (از حدائق السحر رشید وطواط). || نام علتی که در چشم پدید آید و بهر دو معنی ترجمهٔ بیاض است. (آنندراج). || (اِ مرکب) مادهٔ سفیدی که از حیوان ماده خارج شود هنگامی که آرزوی نر را میکند. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «سپیدی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دی» برای سرودن شعر