معنی سپوزیدن
8 بازدید
[ سِ / سَ / سُ دَ ] (مص) (از: سپوز +یدن، پسوند مصدری) چیزی را بعنف و زور در چیزی فروبردن. (غیاث) (آنندراج): ولی را گاه نه بر گاه بنشان عدو را چاه کن در چاه بسپوز. سوزنی (از آنندراج). چون دهد باد شهوتی جانش بر سپوز و سر از گریبانش. انوری (از آنندراج: سپوز). در قضیبش آن کدو کردی عجوز تا رود نیم ذکر وقت سپوز.(مثنوی). می برندش می سپوزندش به پیش که برو ای سگ بکهدانهای خویش. (مثنوی). یکی تیری افکند و در ره فتاد وجودم نیازرد و رنجم نداد تو برداشتی وآمدی سوی من همی درسپوزی به پهلوی من.سعدی.
کلمات همقافیه با «سپوزیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر