معنی سپهداری
7 بازدید
[ سِ پَ ] (حامص مرکب) عمل سپهدار. فرماندهی سپاه. سپهسالاری : آنکه او تا بسپه داری بربست کمر کم شد از روی زمین نام و نشان رستم. فرخی. بخزاین و مراکب و اسلحه و اسباب سپهداری او را مستظهر و... گردانید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). بسپهداریش بملک و سپاه خلعت و دلخوشی رسید ز شاه.نظامی.
کلمات همقافیه با «سپهداری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر