معنی سپردار
6 بازدید
[ سِ پَ ] (نف مرکب) بردارندهٔ سپر و کسی که با خود سپر دارد. (ناظم الاطباء). آن که سپر جنگ دارد. سربازی که سپر در دست دارد. آنکه با سپر مسلح است. تارِس (دهار): صفی برکشیدند پیش سوار سپردار و ژوبین ور و نیزه دار. فردوسی. بفرمود تا گیو با ده هزار سپردار و برگستوان ور سوار.فردوسی. سپردار بسیار در پیش بود که دلْشان ز رستم بداندیش بود.فردوسی. چنان کن که هر نیزه ور روز جنگ سپردار باشد کمانی بچنگ.اسدی. یلی گشته مردانه و شیرزن سواری سپردار و شمشیرزن.اسدی.
کلمات همقافیه با «سپردار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر