معنی سپاهی
8 بازدید
[ سِ ] (ص نسبی، اِ) (از: سپاه + «ی»، پسوند نسبت) فردی از سپاه لشکر. (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). لشکری. (آنندراج). مقابل کشوری. و در شعر فردوسی و ویس و رامین در مقابل شهری بکار رفته است، و ابن البلخی آن را در مقابل رعیت بکار برده است : سپاهی چو دارد سر از شه دریغ بباید همی کافت آن سر به تیغ.بوالمثل. سپاهی و شهری همه شد یکی نبردند نام قباد اندکی.فردوسی. کشاورز و دهقان سپاهی شدند دلیران سزاوار شاهی شدند.فردوسی. کنون در پیش شهری و سپاهی ز من خواهد نمودن بی گناهی. (ویس و رامین). سپاهی که جانش گرامی بود از او ننگ خیزد، نه نامی بود.اسدی. برون نمیشود از گوش آن حدیث تو دانی حدیث اسب نباشد برون ز گوش سپاهی.انوری. بگذار معاش پادشاهی کآوارگی آورد سپاهی.نظامی. چو دارند گنج از سپاهی دریغ دریغ آیدش دست بردن به تیغ.سعدی. زر بده مرد سپاهی را تا سر بنهد وگرش زرندهی سر بنهد در عالم. سعدی (گلستان).[ سِ ] (اِخ) طایفه ای از طوایف ناحیهٔ سراوان کرمان. (جغرافیای سیاسی کیهان ص ۹۸).[ سِ ] (اِخ) خدادوست. نامی است از شعرای ایرانی که از اکابرزادگان اندجان بود و در سال ۹۷۹ هـ . ق. درگذشت. او راست: افسوس که وقت گل بزودی بگذشت فریاد که تا چشم گشودی بگذشت. (از ریحانة الادب ج ۲ ص ۱۶۵).[ سِ ] (اِخ) یامغورچی بیک، پسر میرولی بیگ متخلص به سپاهی. (از مجالس النفایس ص ۲۸۳). رجوع به یامغورچی شود.
کلمات همقافیه با «سپاهی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «هی» برای سرودن شعر