معنی سپاهدار
6 بازدید
[ سِ ] (نف مرکب) سپهدار. دارندهٔ سپاه. دارندهٔ لشکر. فرماندهٔ لشکر. فرماندهِ سپاه. || صاحب منصبی خاص بوده است در عهد غزنویان : پور سپاهدار خراسان محمد است فرخنده بخت و فرخ روی و مؤید است. منوچهری. ابومطیع بدرگاه آمده بود... سپاهداران او را لطف کردند. (تاریخ بیهقی). و بسیار غلام ایستاده از کران صفحه تا دور جای و سپاهداران و مرتبه داران بیشمار در باغ. (تاریخ بیهقی). و سپاهداران اسب سپهسالار خواستند. (تاریخ بیهقی). پرده داری و سپاهداری نزدیک اریارق رفتند. (تاریخ بیهقی). دیدار سپاهدار ایران در آینهٔ ردان ببینم.خاقانی. چون عدل سپاهدار اسلام چون عقل نگاهبان دولت.خاقانی.
کلمات همقافیه با «سپاهدار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر