معنی سون
6 بازدید
[ سَ / سِ وُ / وَ ] (اِ) مدح. ثنا. (برهان) (جهانگیری): گر نشیند سخن ابن یمین در دل خلق چه عجب آن سون توست که از جان برخاست. ابن یمین (از جهانگیری).(اِ) طرف. جانب. سوی. (برهان) (آنندراج): به چشم اندرم دید از رون توست به جسم اندرم جنبش از سون توست. عنصری. و بر آن سون شهر تا به لب آب هیرمند. (تاریخ سیستان). ز خون هفت دریا برآمد بهم زمین از دگر سون برون داد غم.اسدی. گفت ای خواجه گرچه زآن سون شد تا ز بند زمانه بیرون شد.سنایی. آن شنیدی که بود مردی کور آدمی صورت و بفعل ستور رفت روزی بسون گرمابه ماند تنها درون گرمابه.سنایی. رجوع به سو و سوی شود. || شبیه. نظیر. (برهان). شبه. مانند. (جهانگیری). سان. (از حاشیهٔ برهان قاطع چ معین).
کلمات همقافیه با «سون»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ون» برای سرودن شعر