معنی سوزنکرد
6 بازدید
[ زَ کَ ] (ن مف مرکب) چیزی که از سوزن کرده باشند. قلاب دوزی. (یادداشت بخط مؤلف): و از وی [ از خوزستان ] شکر و جامه های گوناگون و پرده ها و سوزن کردها و شلواربند و ترنج شمامه و خرما خیزد. (حدود العالم). قرقوب شهری است خرد [ خوزستان ] و آبادان و از وی جامه های سوزن کرد خیزد. (حدود العالم). || مجازاً، منقش. رنگارنگ : دشت چون دیبای سوزن کرد و آهو جوق جوق ایستاده آمده بیرون بصحراها ز تنگ. منجیک. شد به یک بار نقش سوزن کرد هر کجا بود صنعت یکسان.مسعودسعد. هرچه کردش بهار سوزن کرد تیرماهش همی کند یکسان.مسعودسعد.
کلمات همقافیه با «سوزنکرد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رد» برای سرودن شعر