معنی سوزناک
6 بازدید
(ص مرکب) سوزنده. دارای سوزش. (ناظم الاطباء). || خشک. گداخته : و بهر زمین که خون هابیل چکید سوزناک باشد و تا قیامت گیاه از آن زمین نروید. (قصص الانبیاء). و بعضی [ از خاک ] سوزناک است. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). || سوزان. تفته. محزون. غمناک : قول مطبوع از درون سوزناک آید که عود چون همی سوزد جهان از وی معطر می شود. سعدی. سوزناک افتاده چون پروانه ام در پای تو خود نمی سوزد دلت چون شمع بر بالین من. سعدی. || حزین و حزن آور. (ناظم الاطباء): شعر من زآن سوزناک آمد که غم خاطر گوهرفشانم سوخته ست.خاقانی. نوحه گر گوید حدیث سوزناک لیک کو سوز دل و دامان چاک.مولوی. عجبت نیاید از من سخنان سوزناکم عجب است اگر نسوزم چو بر آتشم نشانی. سعدی. بخاطرم غزلی سوزناک میگذرد زبانه میزند از تنگنای دل بزبان.سعدی.
کلمات همقافیه با «سوزناک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ناک» برای سرودن شعر