معنی سوزش
6 بازدید
[ زِ ] (اِمص) سوختن. حرقت و التهاب. (ناظم الاطباء). احساس رنج و اذیتی که در برخورد آتش ببدن پدید می آید. (ناظم الاطباء): اگر اندر سینه سوزش و حرارتی باشد... (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). رگی گشادم و خون بیرون کردم مقداری سره، آن سوزش اندکی کمتر شد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). از سوزش کون دوا نگردی زآنگونه که درنیایدت تیز.سوزنی. روج پدر را مسرور کرد و سوزش دل او را در مفارقت خویش ببرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). اگر شیرین نباشد دستگیرم چو شمع از سوزش بادی بمیرم.نظامی. و کمال درجهٔ عارف سوزش او بود در محبت. (تذکرة الاولیاء عطار). از ترشرویی دشمن وز جواب تلخ دوست کم نگردد سوزش طبع سخن شیرین من. سعدی. || جفا و زحمت. || کج خلقی. || سوختگی. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «سوزش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زش» برای سرودن شعر