معنی سوز
8 بازدید
(نف مرخم) سوزنده. || (اِمص) سوزش. (فرهنگ رشیدی) (آنندراج): عجب نیست از سوز من گر بباغ بتوفد درخت و بسوزد گیاغ.بهرامی. پیران جهاندیده و گرم و سرد روزگار چشیده از سر شفقت و سوز گویند. (تاریخ بیهقی). از بهر غرقه کردن و سوز مخالفت با هم موافقند بطبع آب و نار تیغ. مسعودسعد. بی جمال یوسف و بی سوز یعقوب از گزاف توتیایی ناید از هر باد و از هر پیرهن. سنایی. و با اینهمه درد فراق بر اثر و سوز هجران منتظر. (کلیله و دمنه). مگردان سوز من با خون چشمم سوی دل بازگردانم ز دیده.خاقانی. بصد محنت آورد شب را بروز همه روز نالید با درد و سوز.نظامی. سرود پهلوی در نالهٔ چنگ فکنده سوز و آتش در دل سنگ.نظامی. نیست آن سوز از کس دیگر بل همان سوز آتش افروز است.عطار. گرفتار در دست برگشته روز همی گفت با خود بزاری و سوز.سعدی. دو عاشق را بهم بهتر بود روز دو هیزم را بهم خوشتر بود سوز.سعدی. ای مجلسیان سوز دل حافظ مسکین از شمع بپرسید که در سوز و گداز است. حافظ. چه گویمت که ز سوز درون چه می بینم ز اشک پرس حکایت که من نیم غماز. حافظ.
کلمات همقافیه با «سوز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وز» برای سرودن شعر