معنی سوختهدل
8 بازدید
[ تَ / تِ دِ ] (ص مرکب) اندوهگین. غمناک. محنت دیده. کسی که در کشاکش دوران رنج و آزار فراوان بدو رسید باشد: همه در انده من سوخته دل همه در حسرت من خسته جگر.فرخی. درازتر ز غم مستمند سوخته دل کشیده تر ز شب دردمند خسته جگر.فرخی. بر مشهد او که موج خون بود آن سوخته دل مپرس چون بود.نظامی. گر سوخته دل نه خام رایی چون سوختگان سیه چرایی.نظامی. کو حریفی کش و سرمست که پیش کرمش عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد. حافظ.
کلمات همقافیه با «سوختهدل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دل» برای سرودن شعر