معنی سوبسو
7 بازدید
[ بِ ] (ق مرکب) این طرف آن طرف : یزک بر یزک سوبسو در شتاب نه در دل سکونت نه در دیده آب.نظامی. خود ندانست کآن چه واقعه بود سوبسو میدوید خاک آلود.نظامی. سوبسو میفکند و می بردش کرد یکباره خسته و خردش.نظامی.
کلمات همقافیه با «سوبسو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سو» برای سرودن شعر